درد و دلی با بکمان..............................................!
بکمان من خسته شدم.... دیگری چرا این را نمی فهمد و درک نمی کند.... چرا باید ادامه بدهم به مسیری که در آن نوری نیست؟ خسته ام خسته و خسته و هزاران بار خسته که این لاشه را روز و شب به دنبال خود می کشم و دیگر هیچ! هیچ در هیچ! نیست در نیست! و هبوط در این نیستی و این محکویت بی معنایی.. محکومیتی در انزوای یأس و اضمحلال ذهن و روح و روان...محکومی درگیر اوهام و کابوس های رنج...آلبر کامو می گوید: حتی اگر زندگی را بی معنا در یابیم باید به بهترین نحو زندگی کنیم. اما کاموی عزیز من زندگی را نه بی معنا یافتم بلکه خیلی هم با معنا اما آنچه هست این است که خودم را در شأن و ماندن در این زندگی نمی بینم... من نخواستم در این جهان قرار گیرم... مرا از آن عالم بالا پرت کردند به این زندگی... در- جهان- بودن برایم معنایی ندارد وقتی حضوری ندارم جز اینکه مدام چون شوپنهاور بگویم: زندگی دم به دم مرگی است که مدام به تأخیر می افتد..
تأخیر و باز هم تأخیر و در آخر چون لاشه و جسمی پوسیده و گندیده که در زیر لایه های خاک ها و لجن ها بوی تعفن ماندگی اش همه را آزار می دهد.. آزار می دهد زنده ها را...
بکمان من هر بار تصمیم می گیرم چون تو٬ از سایه این زندگی محو شوم دیگری مرا محکوم به ماندن می کند.. دنیای بی امیدی مرا تف می کند به بیرون و نمی گذارد در این رودخانه ی زوال و پوسیدگی غرق شوم.. اما بکمان بیا به دیگری بگوییم: من.. تو خیلی خسته ایم!
پ ن: دیگری و بکمان از شخصیت های نمایشنامه "بیرون جلوی در" اثر ولفگانگ بورشرت
ما را در سایت وادی صد و دوم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 47