عشق فرهاد.........................................................!
عشق رمزی است برون از عقل و ورای حد تقریر! اما آیا من عاشق شده ام؟! فرهاد تو بگو پاسخ این سوال دشوار را! و باز تو بگو از رسیدن این نیمه های گمشده و چونان سکه های یونانی که در غربت دو دوست دو تکه بودند و زمانی که به هم رسیدند دو تکه دیگر نبود بلکه واحد بود. واحدی بدون اجزاء. واحدی که نام "سمبول" را به خود گرفت تا متضمن معنای رهایی از نقص به کمال باشد! چیست جزع و فزع این دو تکه که به هم هنوز نرسیده اند؟! فرهاد باز تو بگو که خوب می دانی معنای عشق را! از غربت دو تن و جسم ِ عاشق است یا غربت دو وجود؟! دو وجودی که در جستجوی یکی شدن هستند. مبدأ ندارند و غایت نیز. رسیدن دو عشق به هم که امتداد دارد از هر طرف! شمال/ شرق/ غرب/ جنوب. امتدادی نه اسیر زمان و مکان. امتداد لامکان و لازمان که به وسعت "بی نهایت" است. باز زدم به جاده پرت آرمان! دستم را بگیر و از این آرمان بیرون آور. و به دنیای عینیات مرا ببر. نه نمی خواهم. دنیا واقعی است و عشق من و تو انسانی و واقعی اما می شود آرمان باشد و نهایتی متصور نباشد برای آن؟! تو بگو! فرهاد تو بگو که عمری در انتزاعیات بودی و یا توهمات و یا به گفته خودت: "من سایه قدکشیده توهمات خویشم روی دیوار بلند عدم" و به تو می گویم که چقدر فکر کردم روی این جمله و اجزایش و ترکیبش و اینکه من کجای این سایه خواهم بود؟! باز تو بگو پاسخ این سوال دشوار را که مرا به عشقت شیرین کردی و من تو را لیلی وار مجنون!
پ ن: دوستت دارم نه در انتزاعیات و توهمات و فلسفه و سفسطه و مجادله و...
ما را در سایت وادی صد و دوم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 55