وادی صد و پنجم

خرید بک لینک
مصاحبه.................................................................!

"قرآن رو بردار بخون" مرد مصاحبه گر که حدودا ۳۵ ساله بود، با تبسمی بر لب این را گفت. زهرا دست و دلش می لرزید، همیشه قرآن را با لحن زیبای صدای ش به ترتیل می خواند. مصاحبه گر مرد بود. از این رو زهرا هم دیگر صدایش را مثل همیشه نکرد. به لهجه عربی ساده از روی آیات سوره حشر خواند.. آیه تمام شد و مصاحبه گر گفت: "بسته، شٲن نزول سوره حشر چیه؟" در درون خویشتن، خودش را سرزنش می کرد که چرا سوره های راحت تر را نیاورده، جواب سوال را نمی دانست. مصاحبه گر سوال بعدی را پرسید از دلایل نقلی عصمت امام، بارها در کتاب هایش خوانده بود ولی گویی فکر و ذهن ش آن لحظه همه قفل شده بود، می خواست حرفی بزند، قدری تٲمل کرد.. " احادیث متواتری در این زمینه وجود داره.. آیه تطهیر هم هست. که خدا گفته اهل بیت رو از رجس و ناپاکی و آلودگی پاک گردانیده" مصاحبه گر عبارت عربی آیه را می گوید. " چرا پاک کردن از رجس دلیل بر عصمت میشه؟" او پاسخ سوال را می دانست. یک گوشه ای از ذهن ش مخفی شده بود. پاسخ سوال هم قایم موشک بازی می کرد. مصاحبه گر آیه ای خواند و گفت: " چرا ذنب به حضرت رسول نسبت داده شده اگر معصوم هستن؟" هنوز درگیر پاسخ آن یکی بود که این یکی آمد، می دانست پاسخ سوال را، هول شده بود، ذهن ش در پاسخ دادن ناگهان خطایی کرد : "خب درسته خطاب به حضرت رسوله ولی منظورش همه عالمیان هست" مصاحبه گر از شدت تعجب چشم هایش گرد شد و نیش خند و پوزخند و یا شاید تبسمی گوشه لب ش آمد از این پاسخ. کتاب کشف المراد را جلوی ش گذاشت و گفت بخوان، عبارت عربی بود. می ترسید اعراب ها را صحیح نگوید اما دل را به دریا زد و سریع می خواند تا مچ ش را نگیرند، دو سه خط خواند، مصاحبه گر اقسام علت را پرسید، زهرا "اقسام علت" همه این ها را می دانست. پاسخ ها چرا حاضر نمی شدند بلافاصله. کجای ذهن ش مخفی شدند؟! اما کم کمک به ذهن ش می آیند:" علت فاعلی، غایی، صوری...." _"علت فاعلی تعریف ش کن" دست و پای ش را گم کرد، می خواست بگوید فاعل کننده کار است. سکوت کرد و به این فکر کرد که این تعریف ادبیات و دستور زبان است. سکوت ش بیشتر شد. در باز شد و خانمی به جمع شان اضافه شد، کتاب رفرنس و زبان اصلی جلوی ش گذاشتند " ترجمه کن" زهرا دست و پا شکسته کلمات را می خواند. ذهن ش مثل ماشینی که سوخت ش تمام شده بود و به کندی حرکت می کرد. هنوز از متن عربی در نیامده بود که پریدند در انگلیسی، " خب مفهوم عبارتی که خوندی چیه؟" یکی در میان ترجمه کلمات را می دانست، این یکی در میان برای ارائه مفهوم مناسب نبود، مصاحبه گر از متن انگلیسی پرسید : " Act" _ "عمل" _ " thought" _"فکر"_"several" _"چندین". زمانی که کلمات انگلیسی را از او می پرسید، احساس می کرد کلاس دوم راهنمایی است که تازه زبان را شروع کرده.. خجالت کشید، او که دوم راهنمایی نبود، مصاحبه ارشد می داد. خانم کنار دستی آقای مصاحبه، کتاب عقل و عقلانیت دینی نوشته مایکل پترسون را برداشت و گفت: تجربه دینی" _ زهرا کلی ذوق زده که پاسخ این سوال را می داند، به سرعت گفت: " یه امر و تجربه معنوی و قدسی هست که برای بعضی از آدما اتفاق میفته به دلیل اتصال شون به امور فرا طبیعی، حالا اون آدم میتونه از افراد پایین سطح اجتماع باشه تا بالاترین آدما از نظر مقامی رتبی مثل اماما و پیامبرا" _" نظر آلستون و ویلیام جیمز رو در مورد تجربه دینی بگو" زهرا این بار بدون اینکه به مغزش فشار بیاورد خیلی سریع و صریح گفت: نمیدونم" دیگر خسته شده بود و احساس حماقت و آک بندی مغز به او دست داده بود. مصاحبه گران ول کن ماجرا نبودن، گویا میدانستند تمام سوالاتی که پرسیدند، اونیز خوانده و می داند و با سوال پرسیدن های پشت سر هم میخواستند چراغ ذهن او را که خاموش شده، روشن کنند. بعضی جاها این چراغ روشن می شد و درست پاسخ می داد اما نور چراغ مثل چراغ شکنجه بود برایش.. مدت ها در خانه نشسته بود فقط خودش کتاب میخواند، سر کلاس نمی رفت، درس هایش را غیر حضوری کرده بود تا به خانه و زندگی و فرزند کوچک ش برسد.. فقط موقع امتحانات به سوالات کتبی پاسخ می داد. تعاملات اجتماعی اش پایین آمده بود، گویا فقط می تواند بنویسد آنچه می داند و امتحان شفاهی برای ش سخت بود. این مصاحبه هم دقیقا مثل امتحان شفاهی بود. مصاحبه گران در مورد تحیق پایانی او در مرتبه قبلی پرسیدند و در مورد مقاله ها و یادداشت های او و مطالعات ش، به این سوالات آخر خیلی خوب پاسخ داد مثل یک استاد، ایستاده در جلوی تخته که مشرف به شاگردان است. مصاحبه گران به او گفتند: "خسته نباشید" زهرا که از کار خودش راضی نبود، از صندلی برخاست و از آن ها پرسید :"خیلی بد بود؟" آقای مصاحبه گر گفت: "نه، منتظر نتایج باشید" و خانم گفت: "خیلی هم خوب بود"
زهرا به آنها خسته نباشیدی گفت. از اتاق خارج شد و در اتاق مصاحبه را بست...

+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۶ساعت 15:16 توسط زهرا |
وادی صد و دوم...

ما را در سایت وادی صد و دوم دنبال می‌کنید

برچسب: وادی,پنجم, نویسنده: بازدید: 35 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 9:47

صفحه بندی