"چرا همیشه زن ها باید کوتاه بیان؟ زن ها چی شون از مردا کمتره؟" زهرا این را گفت و رفت یک گوشه کز کرد و ناراحت و دلشکسته به این فکر می کرد که مگر چه می شود او نیز مثل همسرش دو روز در هفته برای خواندن ارشد به شهر دیگری برود؟! از طرف دیگر پیش خودش می گفت " خب بیچاره راست میگه، با بچه ۴ ساله کی پا میشه هلک هلک بره یه شهر دیگه، یه رشته ای که حالا معلوم نیست اصلا خوبه یا نه، وقتش رو بذاره و عمرش رو" به این فکر فرو رفت ارشد که دو سال است و خواندن ش و سختی ش ارزش دارد، مدام فکرهای ضد نقیض درون ذهن ش فکرش جان ش بی مقدمه مثل گوشت کوب کوبیده می شدند. همسرش مخالفت نمی کرد، فقط می گفت: "عقلانی تصمیم بگیر" این حرف آزارش می داد، یعنی چه که عقلانی تصمیم بگیرد؟ یعنی کارش و تصمیم ش اشتباه است؟! واقعا نمی توانست تصمیم بگیرد، اعتماد به نفس ش را از دست داده بود هر چه فکر می کرد فکرش به جایی قد نمی داد، پناه به استخاره برد، به آدم کاربلد تو این کار سپرد تا برایش استخاره بیاورند, نتیجه اش آمد: " خیلی خوب است، حتما اقدام کنید، ان شاءالله به نتایج خوبی می رسید"، با خوشحالی استخاره را به همسرش گفت اما او با جمله ای به ذوق ش زد و گفت: "جایی که عقلانی میشه تصمیم گرفت، استخاره معنی نداره... استخاره هم مثل فال ها میمونه که میگه به مراد دل ت میرسی و..." در برابر منطق خشک همسرش نمی توانست حرف و سخنی بگوید. زهرا با مادرش درد و دل کرد و گفت:" مخالفت نمیکنه اما انگار زیادم راضی نیست"..._"مردها قلقی دارن، باید باهاشون نرم حرف بزنی" این را مادر زهرا گفت و رفت سر وقت دامادش، معلوم نبود همسر زهرا به مادر زنش چه گفته که رٵی و نظرش ۱٨۰ درجه برگشته بود. مادر فقط به زهرا گفت: "برای چی میخوای بری دانشگاه؟ زندگی ت خیلی مهم تره" این حرف مادر که تا به حال از دخترش حمایت می کرد برای درس خواندن، مثل پتکی بود که بر سر زهرا بزنند. عصبانی شد، گریه کرد و خود خوری کرد، می خواست سکوت کند اما به یکباره سکوت ش را شکست و عصیان ورزید در مقابل مادر و همسرش :" چطور تو میتونی بری ارشد و هزینه کنی و از خوشی های من و سارا بزنی، هر شب بری تو اتاق درس ت رو بخونی اما نوبت به من که رسید زندگی مختل میشه. من نمیخوام مثل مامان ت بشم افسرده و ناراحتی اعصاب بگیرم و مدام قرص بخورم" همینطور به شکایت هایش ادامه داد. مثل همیشه تا جایی که گریه کند و به پهنای صورت ش اشک بریزد. احساس می کرد هیچ کس حالش را درک نمی کند، تحمل مخالفت را نداشت، شکننده و زود رنج بود. مادر زهرا به او گفت: "همسرت رو خورد کردی پیش ما، من هیچ وقت عیب بابا رو جلوی خانواده م نمیگفتم، غرور مردو بشکنی خیلی بده، سمه برای زندگی ت" زهرا همینطور اشک می ریخت... از گفتن آن حرف هایی که در دل داشت و ریخته بود بیرون، اصلا خوشحال نبود و ناراحت تر از قبل. مادر که می خواست دل شکسته ی دامادش را آرام کند، رو به او گفت: " آقا فرهاد هیچ وقت زهرا اینطوری نمیکنه، هیچ وقت نمیاد عیب شما رو بگه، همیشه از شما جلوی ما تعریف می کنه" زهرا فکر می کرد که همسرش الان لب به اعتراض می گشاید و هر چه از دهان ش در می آید به آن ها می گوید، همسرش با طرفداری او خیال و گمان ش را محو کرد. " من زنم رو میشناسم، باهاش زندگی کردم، خودم میدونم واقعا اینجوریه که شما میگید" زهرا خجالت زده به طرف اتاق رفت. دیدن روی او را نداشت. شرمسار بود. فرهاد نیز به اتاق آمد و مثل همیشه دستان نوازش و پر مهرش را بر سر زهرا کشید تا آرام شود.