وادی صد و سوم

خرید بک لینک

شما چه کاره هستید؟.........................................!

همه همسایه ها هاج و واج به کودک ۳ ساله نگاه می کنند. همه شان شوکه شدند و دهان هایشان از تعجب باز. آخر اسلحه درون دست کودک ۳ساله چه کار می کرد. آن هم نه اسلحه اسباب بازی بلکه اسلحه واقعی. مادر کودک ترسان و لرزان با قدم های سریع به طرف بچه دوید و اسلحه را از دستش گرفت. او را به خانه برد...
مادر(فریده) هراسان و دست پاچه داخل خانه می آی. پدر(داریوش) خوابیده است و صدای خر و پف ش بلند شده. فریده به طرف کمد می رود و فشنگ های اسلحه را درون کمد در جای همیشگی شان می بیند. به ساعت نمی کشد که درشان محکم کوبیده می شود. یکدفعه با صدای در از خواب می پرد. قلب ش تند تند می تپد. " چی شده، کی درو اینطوری میزنه" در را باز می کنند و صاحبخانه که طبقه بالای آن ها زندگی می کرد با عصبانیت خیلی زیاد می گوید:" اسباب اساسیه تون رو جمع کنید و از اینجا برید، هر چه سریع تر" _ "آخه چی شده؟!"
صاحبخانه بدون اینکه یک کلمه حرف اضافی بزند، می رود. فریده جریان را برای او تعریف می کند. داریوش ناراحت از این موضوع، فردا راه می افتد تا برود خانه دیگری را برای اجاره پیدا کند اما آن وقت سال چه کسی خانه ش را اجاره می داد، آن هم به کسی که نه یکی بلکه چهار تا بچه کوچک و قد و نیم قد دارد و سه تا از بچه ها پسر که شرارت و شیطنت از قیافه هاشان می بارید.
بعد از رفتن داریوش، فریده مثل همیشه از خانه بیرون می آید تا سبزی از وانتی بگیرد. ناگهان یکی از هسایه ها جلویش را می گیرد و به او می گوید: "شوهر من پول رو از لای آجرا با دست پینه بسته و زخمی و تاول زده ش در میاره، افتخار می کنم که لقمه حلال کارگری رو می خوریم نه مثل شوهر قاچاقچی تو که لقمه حروم بهتون میده"
فریده از شدت عصانیت دستانش را مشت کرد و به هم فشار داد.. می خواست لب به سخن بگشاید که یادش افتاد "نباید کسی راجع به کارم بدونه، هر کی پرسید در مورد کارم، بهش بگو شغلش آزاده" او ناراحت و مغموم و دل شکسته بدون اینکه حرفی بزند به راهش ادامه داد. سبزی خرید و خانه آمد. مشغول سبزی پاک کردن بود که مدام حرف همسایه درون مغزش مانند دریل فرو می رفت و خاطرش را آزرده می کرد.
زنگ در به صدا در آمد. در را باز کرد. داریوش با چهره ای گرفته و خسته و آفتاب خورده داخل خانه آمد. چای خورد و نماز خواند و بدون حرف زدن رفت که بخوابد. فریده از او پرسید: "چی شد؟ تونستی خونه پیدا کنی؟" _ "نه" _"خب چیکار کنیم؟!" داریوش از فرط خستگی خوابش برد. فریده مضطرب و نگران به ساعت نگاه می کرد. می ترسید که این بار صاحبخانه بیاید و داد و فریاد راه بیندازد که چرا تا به حال نرفتین!
در این فکر بود که صدای زنگ در آمد. چادرش را سر کرد و به طرف در رفت. در را باز کرد. همان فکری که می کرد. صاحبخانه بود. او آماده شنیدن دادها و فریادهای صاحبخانه بود اما با خوشرویی گفت: "ببخشید آقا داریوش هستن؟" _"بله بفرمایید داخل تا صداشون کنم" داریوش که از صدای زنگ بیدار شده بود جلوی در آمد. در را بست و بعد گفتگو با صاحبخانه با چهره خوشحال و تبسمی بر لب ش به خانه آمد. _"چی شد، بهت چی گفت؟" _"هیچی دیگه لازم نیست از اینجا بریم" _"چطوری آخه چی شد که نظرش تغییر کرد؟"
داریوش گفت: "هیچی اومد ازم عذرخواهی کرد. گفت ببخشید شما که به ما نگفتین چی کاره هستید، شب و نصف شب هم یکدفعه میرید بیرون، تا دو سه روز نیستین یا اگه بیاید هم دیر وقت میاید. بهم حق بدین که فکرم هزار تا جا بره، بعد اینکه اسلحه رو تو دست دختر کوچیک تون دیدم، تمام ظن هام به یقین تبدیل شد که شما چی کاره هستید؟! اما امروز صبح یکی از همسایه ها گویا از همکاران شما آمدند جلوی درو گفتن که شما چه کاره هستید.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۶ساعت 21:49 توسط زهرا |
وادی صد و دوم...

ما را در سایت وادی صد و دوم دنبال می‌کنید

برچسب: وادی, نویسنده: بازدید: 52 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 9:47

صفحه بندی