وادی نود و ششم

خرید بک لینک

روزگار اکنون..............................................................!

زمان چه سریع می گذرد و نمی دانم باید باور کنم یا نه؟! باور کنم که دیگر دنیای تجرد من به پایان رسید؟! و یا اینکه باور کنم عاشق شدم و هستم و خواهم ماند؟! نمی دانم... فرهاد پرسید واقعا شد؟ و او مبهوت و متحیر بود از این "شدن" و من باور داشتم این "شدن" و این "وصال" را... حالا گذر زمان مرا مبهوت و متحیر کرده و فرهاد را به باور و یا به یقین رسانده در این وصال دو تکه و دو نیمه گمشده.....

نمی دانم باید چه بنویسم و چه بخوانم و چه.... شاید از عوارض به پایان رسیدن دنیای تجرد است.. دنیایی که غرق می شوی در کتاب های مزخرف دانشگاهی و... و در گیر و دار طی کردن تحصیلات عالیه و رسیدن به مدرک....

نمی دانم باید چه بنویسم و چه بخوانم؟! اما خوب می دانم که دیگر آن چرندیات مزخرف را هم اصرار کنند که برو در دانشگاه یا جای دیگر بخوان.. نخواهم خواند... جلال از بیماری دکترا شفا یافت تا آزاد باشد... کافکا وصیت کرد آثارش را بسوزانند و علامه طباطبایی و شهید آوینی سوزاندند و وجودشان را به آتش کشیدند تا "من" و "انانیت" در کار نباشد تا دیگر باره ندای "انا الحق" شنیده شود.... و من فقط بازگو و تکرار کننده خوانده های مکرراتی هستم که همه می دانند...لیسانس را می گیری و بعد فوق و بعد دکترا و همینطور می خوانی و "حمل التورات" می شوی و کتاب حمل می کنی و آنقدر خوانده ای که به خیالت دانا هستی و چقدر احق تر از همه هستی... خوانده ای بدون آنکه بفهمی...

از مدرسه و دانشگاه و حوزه و... بیزارم. از هر جایی که اسمش محل تحصیلات عالیه شده...عشقم این است که بنشینم و در لاک خودم فرو رم و فقط چخوف بخوانم یا داستا یفسکی و یا مارسل پروست و.... حالا هم که "هبوط در کویر" شریعتی را می خوانم و ناراحت و حسرت به دل که چرا این کتاب را سال ها زودتر نخواندم و عمرم را به بطالت و درس های مزخرفی گذراندم که به خوردم دادند...

فقط این را می دانم که چقدر با "نینا" در فیلم Black Swan احساس همبستگی می کنم.... ترس ندارم از اینکه بگویم وجود من نیز مثل نینا می تواند "شر کامل" باشد و یا "خیر کامل" و ترس ندارم از اینکه بگویم تا به حال چقدر احق بودم که هیچ کدام نبودم و همه و یا اکثر "شرها را در وجودم سرکوب کردم و اجازه ندادم رشد کنند و هر کس دید آنقدر تعریف کرد گویی که فرشته محض هستم

نمی دانم درونم چه می گذرد و نمی دانم باید چه کار کنم... نمی دانم به این جمله ای که بارها دیگران به من گفتند: که استعداد داری که به جاهای بالا برسی.... و نمی دانم این استعداد چیست؟ تقریبا خسته شدم از این جمله با استعداد بودن و زمانی که می بینم "هیچ" نیستم و حتی بالقوه ای نیست که بالفعل شود... و شریعتی چه انسان با شعوری خلاف اکثریت و یا قریب به اتفاق همه ما که لاشعور هستیم٬ در کتاب "هبوط در کویر" که می گوید این فرشته ها کنتراتی کار می کنند و سر دسته شان شیطان است.. اصلا این شیطان آنقدر جنم و جسارت و شجاعت داشت که بیاید بگوید من به این گل بد بو و لجن متعفن سجده کنم......

واقعا آن فرشته ها چقدر بی عرضه بودند.. یکذره قدرت عصیان نداشتند و حال کم کم دارم می فهمم معنای عصیان را و اینکه آدم به جایی برسد که خدا را زیر پایش له کند و خود اصلا قدرت مطلق باشد... انسان عصیانگر مجبور و محکوم به آزادی نیست.... عصیانگری و آزادی و.....

من نمی دانم چه باید بنویسم و چه باید بخوانم ولی این را خوب می دانم که "نمی دانم" و همه این نوشته ها و خزعبلات و چرندیات و... فقط و فقط برای سیاه کردن بود! شاید سیاه کردن روزگار "اکنون" که دارم در آن زندگی می کنم و معلق هستم در آن!

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر ۱۳۹۰ساعت 13:41 توسط زهرا |
وادی صد و دوم...

ما را در سایت وادی صد و دوم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 53 تاريخ: پنجشنبه 29 تير 1396 ساعت: 4:25

صفحه بندی