وادی صد و دوم

متن مرتبط با «وادی» در سایت وادی صد و دوم نوشته شده است

وادی صد و سوم

  • نیلوبلاگ

    شما چه کاره هستید؟.........................................! همه همسایه ها هاج و واج به کودک ۳ ساله نگاه می کنند. همه شان شوکه شدند و دهان هایشان از تعجب باز. آخر اسلحه درون دست کودک ۳ساله چه کار می کرد. آن هم نه اسلحه اسباب بازی بلکه اسلحه واقعی. مادر کودک ترسان و لرزان با قدم های سریع به طرف بچه دوید و اسلحه را از دستش گرفت. او را به خانه برد...مادر(فریده) هراسان و دست پاچه داخل خانه می آی. پدر...

    ادامه مطلب
  • وادی صد و چهارم

  • نیلوبلاگ

    دانشگاه..................................................................! "چرا همیشه زن ها باید کوتاه بیان؟ زن ها چی شون از مردا کمتره؟" زهرا این را گفت و رفت یک گوشه کز کرد و ناراحت و دلشکسته به این فکر می کرد که مگر چه می شود او نیز مثل همسرش دو روز در هفته برای خواندن ارشد به شهر دیگری برود؟! از طرف دیگر پیش خودش می گفت " خب بیچاره راست میگه، با بچه ۴ ساله کی پا میشه هلک هلک بره یه شهر دیگه، ی...

    ادامه مطلب
  • وادی صد و پنجم

  • نیلوبلاگ

    مصاحبه.................................................................! "قرآن رو بردار بخون" مرد مصاحبه گر که حدودا ۳۵ ساله بود، با تبسمی بر لب این را گفت. زهرا دست و دلش می لرزید، همیشه قرآن را با لحن زیبای صدای ش به ترتیل می خواند. مصاحبه گر مرد بود. از این رو زهرا هم دیگر صدایش را مثل همیشه نکرد. به لهجه عربی ساده از روی آیات سوره حشر خواند.. آیه تمام شد و مصاحبه گر گفت: "بسته، شٲن نزول سوره ح...

    ادامه مطلب
  • وادی صد و ششم

  • نیلوبلاگ

    طراوت.......................................................................! خروس در خانه همسایه قوقولی قوقو می کند. بلبل ها روی درختان بلند گردو یا چنار نشسته و با آواز خوششان گوش ها را نوازش می دهند. در باغچه هاشان درخت گردو و گیلاس و انجیر است. کف باغچه ها برگ های خشک. درخت چنار خیلی بلندی نیز در میان درخت هایشان هست، برگ های ش چون بید مجنون از درخت آویزان. سبزی اش طراوت دارد. باد خوب می داند ...

    ادامه مطلب
  • وادی نود و سوم

  • نیلوبلاگ

    درد و دلی با بکمان..............................................! بکمان من خسته شدم.... دیگری چرا این را نمی فهمد و درک نمی کند.... چرا باید ادامه بدهم به مسیری که در آن نوری نیست؟ خسته ام خسته و خسته و هزاران بار خسته که این لاشه را روزxa0 و شب به دنبال خود می کشم و دیگر هیچ! هیچ در هیچ! نیست در نیس...

    ادامه مطلب
  • وادی نود و چهارم

  • نیلوبلاگ

    عشق فرهاد.........................................................! عشق رمزی است برون از عقل و ورای حد تقریر! اما آیا من عاشق شده ام؟! فرهاد تو بگو پاسخ این سوال دشوار را! و باز تو بگو از رسیدن این نیمه های گمشده و چونانxa0سکه های یونانیxa0که در غربت دو دوست دو تکه بودندxa0و زمانی که بهxa0هم رسیدند دو تکه ...

    ادامه مطلب
  • وادی نود و پنجم

  • نیلوبلاگ

    xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 xa0 فیلم پاپیون/ ۱۹۷۳/ کارگردان: فرانکلین جی شافنر پاپیون یا سوسک؟!...................................................! هر وقت غذا می خورم. هر وقت به کفش های قهو ه ای ام نگاه می کنم و هر وقت یاد کتاب مسخ کافکا می افتم و هر وقت.... اصلا کل زندگی ام در حال خواب و راه رفتن و نش...

    ادامه مطلب
  • وادی نود و ششم

  • نیلوبلاگ

    روزگار اکنون..............................................................! زمان چه سریع می گذرد و نمی دانم باید باور کنم یا نه؟! باور کنم که دیگر دنیای تجرد من به پایان رسید؟!xa0 و یا اینکه باور کنم عاشق شدم و هستم وxa0 خواهم ماند؟! نمی دانم...xa0فرهادxa0 پرسید واقعا شد؟ و او مبهوت و متحیر بود از این "شدن...

    ادامه مطلب
  • وادی نود و هفتم

  • نیلوبلاگ

    xa0 معلق در میان دو جهان...................................................................! دیوانه ام.. یا دیوانه شدم نمی دانم.. مرا از دارالمجانین کشیدند میان این انسان های لاشعور.. یا بهتر است بگویم مرا بی آنکه خود خواهم چون "هولدن کالفید" (قهرمان ناطور دشت) انداختند در این جهان عوضی.. در این جهان ...

    ادامه مطلب
  • وادی نود و هشتم

  • نیلوبلاگ

    رنگ لحظه ها......................................................! ۱-گویی تمام لحظه هایم که پر رنگ ترین بود٬ رنگ باخته اند و من نظاره گر مرگ این لحظه ها هستم.. لحظه هایی که سپری شدند و دیگر باز نمی گردند و لحظه هایی که در آن هستم و این زمان و مکان و چهارچوب و افراد و اشیاء و.. محصورم ساخته اند و ل...

    ادامه مطلب
  • وادی نود و نهم

  • نیلوبلاگ

    تولد.......................................................................! وادی ها مرحله به مرحله می گذرند و وارد وادی جدیدی می شویم که همیشه متحیر و متعجب خواهیم ماند، مثل این وادی که نمی دانم چه زمانی باور خواهم کرد که عنوان جدیدی به نام "مامان" را کسب کردم... پی نوشت: 20روز از تولد دخترم سارا میگذره و هنوز باورم نمیشه که مادر شدم........ +xa0نوشته شده در xa0پنجشنبه بیستم تیر ۱۳۹۲ساعتxa00:31xa0 توسطxa0زهراxa0 |xa0 ...

    ادامه مطلب
  • وادی صدم

  • نیلوبلاگ

    پرواز................................................................! با دستان کوچک ش می خواهد آن پروانه xa0های زیبا را به دام بیندازد، اما آن ها پرواز می کنند و باز هم پرواز. یکجا نشستن را دوست ندارند، می خواهند از بوی همه گل های رنگارنگ و خوشبو، لذت ببرند، پرواز از این گل به آن گل.... سارا خسته نم...

    ادامه مطلب
  • وادی صد و یکم

  • نیلوبلاگ

    پل هوایی..............................! روی پله های پل هوایی ایستاده است. تصمیم به مسابقه می گیرد. مسابقه با مادرش... یک بار سایه مادر بالاتر می رود و یک بار سایه سارا، به نوبت و یکی در میان. به آخرین پله نزدیک می شود. مادر جلوتر از دخترش در حرکت است، او یکباره می ایستد، می خواهد لبخند دختر کوچک ش ر...

    ادامه مطلب
  • وادی صد و دوم

  • نیلوبلاگ

    در حسرت حال خوب....................................................................! دلش گرفته بود، شکسته بود. خیلی زیاد، آنقدر که هق هق گریه هایش بند نمی آمد، حال خوبی نداشت، مشوش و مضطرب و بهم ریخته. رفتارهایش دست خودش نبود... حال به حال بود، یک وقت خیلی خوب و یک وقت خیلی بد، در خوب بودن ش به بچه...

    ادامه مطلب