دلش گرفته بود، شکسته بود. خیلی زیاد، آنقدر که هق هق گریه هایش بند نمی آمد، حال خوبی نداشت، مشوش و مضطرب و بهم ریخته. رفتارهایش دست خودش نبود... حال به حال بود، یک وقت خیلی خوب و یک وقت خیلی بد، در خوب بودن ش به بچه کوچک و همسرش کلی می رسید، غذاهای خوشمزه می پخت، با دختر کوچک ش بازی میکرد، پابه پای او در بیرون می دوید. دنبال پروانه ها، گل به گل، درخت به درخت، پارک به پارک، چمن به چمن می دوید... خسته نمی شد، از لبخند دختر معصوم ش انرژی می گرفت، نشاط می گرفت و روحیه.. تصمیم گرفته بود برای بار دوم باردار شود.. شاید یک داداش یا آبجی برای دخترش بیاورد، خیلی خوشحال و خندان و انرژی پیش می رفت. تا اینکه یکباره همه چیز بهم خورد، همه دنیا گویی روی سرش خراب شد، روزی که جواب سونوگرافی آمد و گفتند به او که " بچه ت قلب نداره"
گریه کرد، خیلی زیاد... گفت شاید دکتر اشتباه گفته جواب سونوگرافی غلطه! اما هر چه روزها می گذشت او بیشتر و بیشتر از قلب نداشتن جنین ش آزرده می شد و قلب ش دردناک... یک روز خونریزی شدیدی کرد، خیلی شدید، آن وقت همه گمان هایش به یقیین تبدیل شد و فهمید که بچه ای که در وجودش هست بی قلب و مرده!
بعد آن جریان، او دیگر مثل سابق نشد، روزها گذشت و ماه ها، اما حال او خوب نبود که نبود، یه وقت خوب بود و بیشتر اوقات بد.. مدام غر می زد و نق، دختر کوچک ش را بر سر مسائل بی مورد دعوا می کرد، با همسرش مدام در حال جنگیدن لفظی! حال بد او آنقدر ادامه پیدا کرد تا یک روز آنچه نباید می شد شد، همسرش روی ش دست بلند کرد و چند سیلی به او زد... جای سیلی ها می سوخت و با سوزش آن قلب ش تیر می کشید، گلویش از بغض ترکیده بود و هق هق گریه هایش بند نمی آمد. مقصر چه کسی بود؟! خودش و یا همه درد هایی که در سینه داشت و نمی گذاشت حالش خوب باشد. او نیز مثل هر ز ن و همسر و مادر دیگری در حسرت حال خوب بود و حال خوب خوب......
ما را در سایت وادی صد و دوم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 26